جعفرجن(بَکِر)
 
قالب وبلاگ
لینک های مفید

منتشر شده در نشریه برشنگ مورخ 5 مهر 1404 شماره 80

1404/7/27

در دل دشت آرام بلوک خشتِ شهرستان کازرون، روستایی قدیمی و کهن به نام جعفرجن خفته بود. روستایی که به دلیل موقعیت استراتژیکی خاصش و قرار گرفتن در مسیر جاده شاهی بوشهر به شیراز همیشه شاهد و ناظر اتفاقات خاصی بوده است. در جعفرجن نه صدای ماشین بود و نه چراغ‌های پرنور خیابان. زندگی ساده می‌گذشت، اما در هر گوشه‌اش گرمای دل و بوی زندگی جاری بود. خبری از شلوغی نبود، مردم ساده و بی ریا بودن اما سادگی‌شان شیرینی داشت؛ شیرینی‌ای که امروز در ازدحام زندگی مدرن گم شده است.

شب و روز معنایی متفاوت داشت. خانه‌ها ساده و کاه‌گلی بودند، با سقف‌هایی از چوب نخل و گاهی هم از چَندَل و دیوارهایی که بوی خاک باران‌خورده می‌دادند. کوچه‌ها باریک و بی‌صدا که روزهای بارانی، رد پای آدم‌ها در خاک آن حک می‌شد و تنها نشانه زندگی، دود نازکی بود که از چاله خانه‌ها در هوای سرد بالا می‌رفت.

شب‌های بارانی روستا حال و هوایی داشت که هیچ گاه از خاطر اهالی نخواهد رفت. سر شب که باد حیرون می آمد نوید شبی پر باران را می داد. خانواده‌ها دور فانوس یا آتش جمع می‌شدند، قصه‌های قدیمی می‌گفتند و با صدای باران هم‌نوا می‌شدند.

ابرهای سیاه، آسمان را می‌پوشاندند و باران آرام و بی‌وقفه روی بام‌های کاه‌گلی می رقصید. صدای باران مثل آهنگ ملایم موسیقی همه جا را فرا می‌گرفت. صدای باران موسیقی شب بود، ریتمی آرام اما پیوسته که همزمان آرامش و هراس را در دل می نشاند. آب پشت بام خانه ها با صدای شُرشُر از ناودانی های حَلَبی به سمت کوچه ها سرازیر می شد و جوی آبی باریک به راه می انداخت.

مادر بلافاصله چند دیگ و مجمَعَ را توی حیاط می گذاشت تا آب باران جمع کند.

فانوس‌های نفتی که روی دیوار خانه‌ها آویزان بودند، با نور زرد و لرزانشان، تاریکی شب را می‌شکافتند و در دل شب، مثل ستاره‌هایی کوچک، روشنی را به خانه‌ها هدیه می‌دادند. سایه‌ها روی دیوارها می‌رقصیدند و کودکان با چشمان درخشان، به بازی نور و سایه خیره می‌شدند. هیچ صدایی نبود جز باران، زوزه باد، بَع‌ بَع گوسفندان و گاهی صدای لالایی مادری که فرزندش را در آغوش می‌خواباند. ناگاه صدای غرش رعد و برق در دل کوه توه جعفری می پیچید، اهالی روستا طبق یک باور قدیمی معتقد بودند که رعد و برق باعث رویش قارچ می شود. هنوز پژواک رعد و برق خاموش نشده بود که زوزه بلند و کش دار گرگی از دور دست بر میخواست ، زوزه ای که با باد و باران در آمیخت و سکوت شب را لرزاند و پدری که برنو به دست مراقب گله بود تا از آنها هم در برابر دزد و احیانا حمله گرگ مراقبت کند. همیشه می گفتن شبهای بارونی دزدا میان سراغ گله.

خانه‌ها گرم می‌شدند اما نه با بخاری یا شوفاژ، بلکه با آتشی که پدر خانواده از هیزم روشن می‌کرد. هیزم‌ها از تپه‌ها و دشت‌ها جمع‌آوری می‌شدند، با زحمت روی دوش یا با الاغ به خانه می‌آوردند و شب، در گوشه اتاق آتش گرفته و آرام آرام می‌سوختند. صدای تَرق‌توروق چوب‌ها با بوی دل‌انگیز دود در هوا می‌پیچید و گرمای آتش، دلِ خانه را زنده می‌کرد.

مردم روستا بیشتر کشاورز و دامدار بودند. پیش از طلوع خورشید، وقتی هوا هنوز تاریک و مه صبحگاهی روی زمین نشسته بود، مردان با چکمه‌های گِلی از خانه بیرون می‌رفتند. یکی به سراغ گوسفندان می‌رفت، دیگری به اصطبل اسب و قاطر. صدای بانگ خروس و زنگوله گوسفندان آغازگر روز بود. زنان خانه نیز مشغول کار می‌شدند اول تخم‌مرغ‌ها را از لانه مرغ‌ها جمع می‌کردند، شیر تازه گوسفندان را می‌دوشیدند وبرای صبحانه گرم می کردند.

نان هم در همان خانه‌های کاه‌گلی پخته می‌شد. مادر خانواده، سحرگاه آرد را با دست وَرز می‌داد و شعله فانوس لرزان روی چهره اش می افتاد.خمیر را کنار تاوه می‌گذاشت و نان‌های داغ و معطر می‌پخت. بوی نان تازه در کوچه می‌پیچید و همه می‌دانستند صبح از راه رسیده است. یکی دو تا از آن نان هم سهم همسایه ای می شد که دستش تَنگ بود.آن نان‌ها ساده بودند، اما طعمی داشتند که هیچ نان ماشینی امروزی نمی‌تواند تکرار کند. هیچ چیز خریدنی نبود؛ همه چیز از زحمت خودشان به‌دست می‌آمد.

آب آشامیدنی لوله کشی هم نبود. زن‌ها و دختران جوان صبح زود یا عصر هنگام، مَشک ها را برمی‌داشتند و به سمت چشمه های اطراف روستا می‌رفتند. مسیر پرپیچ‌وخم بود، اما صدای جوشیدن چشمه و زلالی آب خستگی را از تَنشان می‌برد. آب را با دقت در مشک می‌ریختند و با پارچه‌ای می‌پوشاندند تا خاک در آن نریزد. بازگشتشان همراه با خنده و گفت‌وگو بود؛ قطره‌های آبی که از مشک ها می‌چکید و روی خاک بوی زندگی می‌پراکند.

آری صدای باد، باران، رعد و برق ،زوزه گرگ، بوی نان، آب چشمه، دود آتش چاله ها، همه با هم یک شعر بی صدا می ساختند، شعری از جنس، زندگی، امید، صداقت، مهربانی، صفا و صمیمیت که در همان کوچه های قدیم روستای جعفرجن ماندند.

[ سه شنبه ششم آبان ۱۴۰۴ ] [ 8:54 ] [ مجتبی بهادری ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

در این وبلاگ از آداب و رسوم، فرهنگ، گذشته و تاریخ جعفرجن می نویسم.
لینک های مفید


امکانات وب