|
جعفرجن(بَکِر)
| ||
|
نوشته مجتبی بهادری در یکی از روستاهای محروم و باصفای قدیم، جایی میان صدای جویبار و بعبع گوسفندان، جوانی زندگی میکرد به نام قنبر که دنیایش سادهتر از نان تنوری تازه بود. صبحها با آواز خروس بیدار میشد، روزش را با نی چوپانی شروع میکرد و شبها با زمرمه باد و شمردن ستارهها میخوابید. خانه شان از گِل و چوب بود. زندگیش پر از سختی و تنگدستی بود، هرروز باید ساعت ها در گرما و سرما دنبال گوسفندان می دوید، غذایش نان و خرما و لباسش پاره و مندرس. پس از سال ها قنبر یک روز دلش هوای شهر کرد؛ شهری که نه بوی علف میداد، نه رنگ آسمانش معلوم بود، اما تا دلت بخواهد پر از «فرصت» بود… فرصت پول دار شدن، معروف شدن و معتبر شدن. قنبر به کمک یکی از فامیل هاش شروع به کار کردن کرد، خیلی زود لباس چوپانی رو با کت اتو کشیده عوض کرد، نی چوپانی رو گذاشت کنار، دفتر و مهر و تسبیح برداشت. لبخند دیپلماتیک یاد گرفت و وارد میدان «قرارداد» شد. زمینها، بودجهها، طرحهای نیمهکاره و پروژههای خیالی، واردات و صادرات، یکییکی تبدیل به نردبان پیشرفتش شدند. هر جا هم کسی چیزی میپرسید، جمله جادویی خودش را میگفت: «برادر، با توکل به خدا و ائمه معصومین علیهم السلام همه چیز عالی پیش میرود» در جلسات رسمی، همیشه با ظاهر آراسته و چهرهای آرام حضور پیدا میکرد. لباسی ساده، ریش مرتب، تسبیح همیشه در دست و چشمانی که موقع حرف زدن از «مردم» و «ارزشها» برق میزد. اگر کسی هم شک میکرد، با نگاهی معنوی و جملهای پرطمطراق جواب میداد: «برادر ما کارمون برا رضای خداست!» چند سال نگذشت که چوپان سابق تبدیل شد به یکی از «نخبگان اقتصادی» کشور! ویلای شمال، برجهای شهر، حسابهای ارزی، سفرهای خارجی... هرچی بخوای. و البته برای تکمیل ظاهر، مرحلهی زیارتی هم از قلم نیفتاد: سفر مکه، عکس کنار کعبه، و برگشت با لقب جدید «حاج قنبر». بعدش هم یه مهمونی دو هزار نفری در بهترین و گران قیمت ترین تالار شهر برگزار کرد، حاج قنبر هیچ کدام از هم ولایتی هایش را دعوت نکرد، مهمانان همه از مسئولین، روسا، مدیران، تاجران و بزرگان شهر بودن. از اون روز به بعد، حتی مأمور اداره هم وقتی میخواست قبض رو بهش بده، با احترام میگفت: – بفرمایید حاج آقا حاج قنبرسال بعد نیز به سفارش یکی از دوستانش راهی پیاده روی اربعین شد و مفتخر به نام زیبای کربلایی حاج قنبر روستایی شد. اما یک چیزی همیشه کربلایی حاج قنبر رو ناراحت می کرد و اونم نداشتن مدرک تحصیلی معتبر بود. چون کربلایی حاج قنبر بدون مدرک تحصیلی معتبر، مثل اختلاس بدون پوشش حقوقی میمونه! با چند تا سفارش و کادو و هدیه دادن و تراکنش مالی بالا و چند امضای طلایی، مدرک دکتری هم در پروندهاش جا خوش کرد. نه کلاس دید، نه پایاننامه نوشت؛ دکتر کربلایی حاج قنبر ما، یه دوستی تو سازمان ثبت احوال داشت و خیلی زود، فامیلیش را از روستایی به منتظر المهدی تغییر داد تا هم فامیلی با مسمایی باشه و هم پوششی برای دزدی و اختلاساش. حالا روی کارت ویزیتش نوشته: «خیر بزرگ، دکتر کربلایی حاج قنبر منتظر المهدی، استاد دانشگاه، نخبه علمی، فرهنگی و مشاور اقتصادی» امروز او سر کلاس دانشگاه با جدیت به دانشجویانش میگوید: «جوانان عزیز، فقط با تلاش و پشتکار به موفقیت میرسید!» و دانشجوها هم در حالی که به بنز پارکشدهاش از پشت پنجره نگاه میکنن، آرام لبخند میزنند... جالب اینجاست که حالا پایش به سخنرانی ها و جلسات مهم سیاسی و اجتماعی شهر هم باز شده. در ردیف جلو مینشیند، سرش را به نشانهی تأیید تکان میدهد، و هر از گاهی جملهای میگوید که کسی نمیفهمد اما همه کف میزنند چون وقتی پول و ظاهر با هم جمع شوند، خیلی راحت میشود از چوپان ساده تبدیل شد به «نخبه اقتصادی – مذهبی – علمی و فرهنگی». [ سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۴ ] [ 10:49 ] [ مجتبی بهادری ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||