|
جعفرجن(بَکِر)
| ||
|
بالاخره بعد از مدت ها فرصتی پیش اومد و برای چند روز رفتم ولات کار داشتم. پری شب هم بعد از 20 سال، شب بیرون تو حیاط خوابیدم. هوا هم خنک و مایل به سرد و آسمون هم صاف و پر از ستاره بود که انگار برای چشمک زدن با هم مسابقه گذاشته بودن. ولی شرایط با بیست سال پیش خیلی فرق کرده و دلگیر بود. نه پشه بندی زده بودم، نه مورکی بود، هر چی هم تو آسمون نگاه کردم که مثل گذشته بشمارم ببینم تو یکساعت چند تا هواپیما از بالای سرم رد میشه که حتی یکبار هم رد نشد.نه صدای اذون صبح مرحوم علی گلچین فرد با اون بلندگوی قدیمی تو ولات پیچید،نه صبح زود هواپیمای بزرگ و زرد رنگ سم پاش اومد بالای سرم، مثل قبل هم تا دیروقت نخوابیدم که مادر بیاد و با چادر بالای سرم سایه درست کنه، نه حال معلی و تاته علیخان زنده بودن که صبح زود صدای عطسه شون بیاد تو حیاط ما، نه خبری از بالاخونه مرحوم حاج حسن بهادری و مرحوم حاج اله یزدانی بود که صبح زود کبوتر چای و کُری از تو بالاخونه بیاد،نه خبری از گاو و گله ای بود که صبح سحر از تو کوچه راهی کوه و دشت بشن، نه خبری از صدای ماشین هندونه فروش شهبازخانی بود، نه خبری از صدای بستنی گفتن علیرضا ظریفی بود که با صداش بیدار بشیم. ولی همچنان صدای خروس و سگ های ولات و روباهی که ا هر از گاهی اطراف ولات صدا می کرد به گوش می رسید. یه مهمان ناخوانده به نام اسپیلت هم به جمع هم ولایتی ها اضاف شده بود که بعضاً آرامش و سکوت شب را در هم می شکست و همچنان خدا را صد هزار مرتبه شکر تَش و تُوه مادر به راه بود و مث همیشه سَحَر بوی نان تازه و مُشتک تو حیاط پیچیده بود با این تفاوت که دیگه چوب و هیزم و پَهِن گاو جاشو به گاز داده بود، ولی دیگه ننه علی نبود که بیاد کمکش کنه. 1404/06/27 مجتبی بهادری [ شنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۴ ] [ 15:1 ] [ مجتبی بهادری ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||